تاریخ روشن است، نیازی به چاقوکشی نیست

نویسنده : سید صفی الله عابدی
سخنرانی واعظزاده بهسودی که در مسجد شاه نجف چنداول ایراد کرده است را شنیدم؛
سخنرانیای که متأسفانه آکنده از اشکالات آشکار علمی، تاریخی، ساختاری و اجتماعی بود. من عمداً وارد نقد همهجانبهی آن نمیشوم و آنرا به مردم واگذار می کنم؛ تنها به همین نکته بسنده میکنم که چنین نوع سخن گفتن، چنین استدلالهای بیسند و چنین روایتهای «اخبار سرِ چوکگونه»، نه در شأن یک مدعی مرجعیت است و نه حتی با معیارهای ابتدایی یک روحانی تازهکار همخوانی دارد.
اما نکتهی اصلی که نمیتوان از کنار آن بیتفاوت گذشت، ادعایی است که ایشان دربارهی آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) مطرح میکند. او میگوید که گویا «بدماشها و چاقوکشهای چنداول» بودند که به آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) گفتند نترس، بیا اذان علیاً ولی الله بگو و نماز جماعت برپا کن؛ و حتی برای نشاندادن شجاعتشان، چاقو به ران پای خود فرو میکردند.
در برابر این ادعا، تنها دو احتمال قابل تصور است:
یا هدفِ گوینده، تخریب آگاهانهی شخصیت، جایگاه و نقش تاریخی آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) است؛ تخریبی که بوی عقده، حسادت و کینه میدهد و از مدتی به این سو با جدیت دنبال میشود. اگر چنین است، ادامهی این سخنان چیزی را تغییر نمیدهد؛ چرا که آب دریا… و پاک میماند.
و یا – اگر واقعاً چنین باوری دارد – باید گفت که هم تاریخ را نادرست فهمیده و هم مذهب را. زیرا رسمیتیافتن مذهب تشیع در کابل و در افغانستان (در آن مقطع تاریخ)، نه محصول چاقوکشی و عربدهکشی چند نفر، بلکه نتیجهی یک پشتوانهی عمیق اعتقادی، فقهی و اجتماعی بوده است؛ پشتوانهای که در پرتو شجاعت، اعلمیت، صراحت و ایستادگی آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) به ثمر نشست.
یک پرسش ساده اما اساسی در اینجا مطرح میشود:
آیا پیش از آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح)، در میان این جمعیت عظیم شیعه در افغانستان، حتی یک روحانی وجود نداشت که پیشنماز شود؟
اگر پاسخ مثبت است – که بیتردید چنین است – پس مشکل کجا بود؟
در نبود چاقوکشها و عیاران، یا در نبود رهبری آگاه، شجاع و دارای مشروعیت علمی و مردمی؟
اینگونه روایتسازیها، نهتنها حقیقت تاریخی را تحریف میکند، بلکه ذهنها را به بیراهه میبرد و دهها پرسش بیپاسخ ریشه ی و عمیق دیگر را نیز بهوجود میآورد که جواب آن برای همگان سخت و درد آور خواهد بود.
بر همگان روشن است که آنچه این تحول تاریخی را ممکن ساخت، فهم دینی، منبرهای آتشین، قربانیدادنهای پیدرپی، تلاشهای خستگیناپذیر و جسارت علمی و اجتماعی آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) بود. در این مسیر، مردم متدین چنداول، کارتهسخی و دیگر شیعیان کابل، مردانه در کنار او ایستادند؛ اما این ایستادن، ایستادن در برابر چهار نفر اوباش نبود، بلکه ایستادن در برابر یک نظام حاکم و ساختار مسلط تبعیضآلود بود که در آن مقطع تاریخ جز آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح)، کسی دیگری جرآت ایستادن در برابر آن را نداشت.
ممکن است عیاران چنداول در مقاطعی جلو برخی بدماشان را گرفته باشند و در این مسیر با آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) همکاری کرده باشند که قطعاً هم همینگونه بوده؛ اما این بدان معنا نیست که آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) ترسیده بوده و جرآت انجام این کار را نداشته است. نسبتدادن ترس به کسی که ذریه و پرورش یافتهی مکتب امیرالمؤمنین علی علیهالسلام است، تحریف آشکار حقیقت است؛ چرا که ترس در ذرهای از خون این مکتب جای ندارد.
آیا گوینده نمیداند که پیش از تأسیس حوزهی علمیه در کابل، آیت الله العظمی میر علی احمد حجت (رح) در بهسود حوزهی علمیه تأسیس کرد و شاگردان برجستهای تربیت نمود؟
در آنجا کدام عیاران بودند که به او بگویند «نترس»؟
واقعیت این است که این سخنان، بیش از آنکه تحلیل تاریخی باشد، بازتاب عقدههای فروخورده است. و از یک طلبه، چنین عقدهمندانه سخن گفتن، نه شایسته است و نه قابل توجیه.
نخست، به حال و روز فکری و معرفتی چنین گویندهای افسوس میخورم؛
و دوم، با صراحت تقاضا دارم که با اینگونه سخنان غیرمسئولانه، بیشتر ازین بذر شکاف در درون جامعهی تشیع پاشیده نشود؛ چرا که تاریخ گواه است، کسانی که آگاهانه یا نا آگاهانه عامل تفرقه بودهاند، سرانجام بهعنوان سیاهکاران تاریخ شناخته شدهاند.
نوت: من این مطلب را نوشتم؛ هرچند از استدلال، بحث و مناظره بر مبنای واقعیت های تاریخی مشکل ندارم؛ اما امیدوارم که اینبار عیاران و چاقو کش های واعظ زاده بهسودی سر به سر من نگذارد و اذیتم نکند.
السلام



