سادات افغانستان؛ مشکل از کجا آغاز شد؟
نویسنده:سید حسن موسوی

قسمت سوم | وقتی سرمایهها کنار هم قرار نمیگیرند.
وقتی از خلأ سیاسی سادات سخن میگوییم، سادهترین کار این است که به دنبال یک مقصر بگردیم؛ شرایط سیاسی کشور، دیگران، مهاجرت، اختلافات داخلی یا حتی ضعف برخی شخصیتها. اما اگر بخواهیم واقعبینانه نگاه کنیم، هیچکدام بهتنهایی توضیحدهنده وضعیت امروز نیست.
بخشی از این واقعیت به شرایط افغانستان مربوط میشود و بخشی نیز به خود ما.
جامعه سادات در سالهای گذشته شخصیتهای زیادی داشته است، اما بخش مهمی از فعالیتها حول افراد شکل گرفته و کمتر به ساختارهایی تبدیل شده که بتوانند بعد از افراد نیز به کار خود ادامه دهند. این همان جایی است که مسئله شخصمحوری اهمیت پیدا میکند.
شخصیتهای بزرگ برای هر جامعهای سرمایهاند و تجربه آنان باید حفظ شود، اما جامعهای که همهچیز را به افراد وابسته کند، با کنار رفتن هر فرد، بخشی از توان خود را نیز از دست میدهد.
شاید به همین دلیل است که در مقاطعی شاهد حضور و اثرگذاری شخصیتهایی بودهایم، اما این اثرگذاری همیشه به یک مسیر مستمر و قابل انتقال تبدیل نشده است.
از سوی دیگر، مهاجرت گسترده نیز بخشی از پیوندهای اجتماعی سادات را ضعیف کرده است. بخشی از نخبگان در کشورهای مختلف پراکنده شدهاند، بخشی در داخل افغانستان با محدودیتهای متفاوت مواجهاند و نسل جوان نیز در محیطهایی متفاوت از نسل گذشته رشد کرده است.
این پراکندگی جغرافیایی اگرچه یک تهدید است، اما میتواند فرصت نیز باشد؛ به شرط آنکه ارتباط بتواند جای نزدیکی فیزیکی را بگیرد.
مشکل دیگر، فاصله میان نسلهاست.
نسل گذشته تجربه دارد، اما نسل جدید ابزارهای تازهای برای ارتباط، آموزش و تولید محتوا در اختیار دارد. اگر این دو نسل نتوانند یکدیگر را پیدا کنند، بخشی از تجربه گذشته از بین میرود و بخشی از توان نسل جدید نیز بدون استفاده باقی میماند.
در کنار همه این مسائل، نباید از اختلافات داخلی نیز غافل شد. اختلاف نظر نهتنها بد نیست، بلکه لازمه رشد فکری است؛ اما زمانی که اختلاف به حذف یکدیگر، بیاعتمادی و منازعه دائمی تبدیل شود، نتیجه آن چیزی جز فرسایش سرمایه اجتماعی نخواهد بود.
جامعهای که بیشتر انرژی خود را صرف اثبات اشتباه بودن یکدیگر کند، فرصت کمتری برای ساختن آینده خواهد داشت.
اما شاید مسئله مهمتر این باشد که هنوز درباره هدف سیاسی سادات نیز گفتوگوی کافی صورت نگرفته است.
آیا هدف، صرفاً داشتن چند چهره در ساختار قدرت است؟
آیا هدف، گرفتن سهمی از قدرت سیاسی است؟
یا مسئله عمیقتر از اینهاست و باید درباره نوع حضور سادات در آینده افغانستان، نسبت آنان با دیگر اقوام، منافع مشترک ملی و جایگاه هویت در یک جامعه چندقومی فکر کرد؟
به باور من، تا زمانی که این پرسشها بهصورت جدی مطرح نشوند، حتی اگر چند چهره سیاسی جدید نیز ظهور کنند، ممکن است دوباره با همان مشکل گذشته روبهرو شویم.
سیاست فقط حضور در قدرت نیست؛ سیاست یعنی داشتن فکر درباره قدرت، جامعه و آینده.
از این منظر، شاید سادات پیش از آنکه به یک چهره سیاسی تازه نیاز داشته باشند، به بازتعریف رابطه میان هویت، جامعه و سیاست نیاز دارند.
این بازتعریف میتواند کمک کند بفهمیم که قرار نیست سادات در برابر افغانستان قرار بگیرند؛ بلکه باید راهی برای حضور مؤثر، محترمانه و مسئولانه در آینده افغانستان پیدا کنند.
اما اینجا یک پرسش دیگر باقی میماند:
اگر قرار نیست همه امید خود را به ظهور یک شخصیت ببندیم، نسل بعدی شخصیتهای سیاسی سادات چگونه باید شکل بگیرد؟
ادامه دارد…



